تبليغاتX
یه قطره بارون یه قطره عشق

از بارون برام بگو ... 

از باریدن از تازه شدن از مهربونی از طراوت بارون

از عشق برام بگو از عطر بارون از صدای سکوت در تپش قلب آسمون

 از بارون برام بگو از ارمغان بارون برام بگو 

 از هدیه ای که همیشه به سفارش آسمون برام می آورد

 از شبنم بگو ...

از دیاری برام بگو که بارون نوید نو شدن به اون داد از خشکیده هایی که تازه شدند

 از آدم هایی برام بگو که زیر بارون بدون چتر قدم زدند

از بهاری برام بگو که شکوفه هاش قطره های ریز و درشت عشق بارون اند از بارون برام بگو یعنی از عشق برام بگو از عشق خیس و بارونی آسمون به کویر تشنه ی زمین ...

 از چکاوکی برام بگو که زیر بارون تر شدن رو تجربه کرد

از بوسه ی ابر پاره پاره ای برام بگو که به دشت زندگی بخشید

 از همه ی این ها که برام گفتی باز از بارون برام بگو تا شاید بعد کویر دل من به یک قطره عشق بارون تازه بشه

برام بگو چون آهنگ صدای تو از نغمه های بارون دلنشین تره

 تو بگو تا من هم برات بگم ... برات از بارون بگم

آره... باز از بارون بگم می خوام از بارونی برات بگم که فقط واسه اینکه آسمون دلم ابری بود شبنم اشکو به چشام هدیه می کرد

تا شاید بفهمی که چرا زیر بارون رحمت خدا فقط واسه تو دعا می کردم ...

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 2:4 PM | لینک ثابت |

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید              که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش                  زده ام فالی و فریاد رسی می آید

تو می آیی . این را همه می دانیم و در پس پرده ی اشک. برق چشمانمان.  برق امید به آمدن توست

سینه هامان تنگ گشته و چشمهایمان اشکبار

از ظلمت قومی که به روی هر چه بوی خداست خاک می پاشد که دیگر در شامه جهان نپیچد

که دلها را تازه کند . که به آینه های قلب های آماده برق ایمان نیندازد . که سر مست حقیقت نکند

که هوای ترک ظلمت به سر ها نیفکند

قومی که موسی و عیسی و محمد (صلوات ا... علیهم ) نمی شناسد . تنها می خواهد حکومت کند

تفرقه بیندازد و حکومت کند .

اما تو می آیی همه می دانند که می آیی . ای در هم شکننده ی شوکت جباران .

این را همه می دانیم و ظهورت را انتظار می کشیم ...

ولی آقای ما ...

سینه ها مان تنگ گشته و چشم هامان اشکبار ... حرمت ها مدت هاست که شکسته شده 

و بدعت ها آشکار .

می دانم می دانم . کاش آنگونه بودیم که می پسندی . کاش بزرگ بودیم و وسیع و آزاد ... نه کوچک و

محدود و اسیر .

کاش شیعه بودیم و عارف به حقتان نه واماندگان در لفظ و در بند حاجات حقیر دنیا .

ولی آقا هنوز هم غروب جمعه ها حتی اگر ندانیم چرا دل ها مان می گیرد .

اگر خوب نیستیم خوبی را دوست داریم و عشق به شما عشق به تمام خوبی هاست

پس بیا تا روحی تازه در کالبد اندیشه ها و اعمالمان دمیده شود . تا به خاطر بیاوریم تما چیز هایی را که

به فراموشی سپرده ایم

تا بار دیگر بشریت حلاوت حضور امام را نواده ای از خاندان رسالت را بچشد .

بیا و ...

 بندگی را عشق را ایمان را و زیستن را بار دیگر معنا کن .

 

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 11:45 AM | لینک ثابت |
 

وقتی دلم برای بودنت تنگ می شد ...

 وقتی خورشید غروب می کرد و شب دامن سیاهش را بر سر آبی بی پهنای آسمان میکشید

 وقتی ستاره ها یکی پس ز دیگری آمدن شب را نوید می دادند

 و دوباره وقتی دلم برای بودنت تنگ می شد برای معصومیت نگاهت ...

 به خودم می گفتم دلم به دلت خبر می دهد گرچه تو را نمی بینم اما می دانم که میدانی  که تنهایم که بی تو تنهایم

 به خودم می گفتم شاید نباشی که حرف هایم را از نگاهم بخوانی  اما خط قلبم برایت تکراری تر از نگاهم است به خودم می گفتم تو می دانی ... می دانی ...

پس چرا دلم به دلت نگفت ؟ چرا هنوز تنهایم ؟ شاید تو قاب یاد مرا از دیوار دلت پایین آورده ای ....

کاش دوباره می دیدمت ، کاش بار ها و بار ها می دیدمت  فقط همین دلم برای بودنت تنگ است

دلم برای بودنت تنگ است چرا که تو هیچ وقت نبودی ، طعم بودن تو ، طعم شیرین رویاهای من است ...

طعم بودن تو طعم دعا های صمیمانه ای بود که از ته قلب می کردم ، طعم  آرزو هایی که احساس می کنم دنیا آمدن من فقط برای دیدن مرگ آ نها بود

و اکنون از آن همه رویا ، از آن همه دعا از آن همه آرزو تنها یک دعا ، یک رویا و یک آرزو برایم باقی مانده است

گاهی دلم می خواست با کسی حرف می زدم گاهی دلم می خواست تنها نمی بودم 

نمی دانم چرا یاد من اینقدر زود از یاد تو رفت...

 شاید من اشتباه کردم، شاید دل را به دل راهی نیست، شاید چشمان همه سرد و بی روح است

اما نه ... من بار ها و بارها   به چشم ها خیره شدم هیچ نگاهی تکیه گاه نبود، هیچ نگاهی آرام و معصوم نبود  ، هیچ نگاهی نگاهم را از نگاه بعد نگرفت ، چشم هایم فقط خیره می شدند ، برق هیچ نگاهی مرا به میهمانی ستاره ها نبرد و من در اعماق هیچ نگاهی آرامش پیدا نکردم جز نگاه تو .....

 

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 2:4 PM | لینک ثابت |
وقتی از تو برای آسمان گفتم خندید ......و آفتاب لبخند شیرین او بر همه تابید ...و همه خندیدند ....

شاید دنیا ....

گفتم از تو برای آسمان گفتم از اینکه چطور آمدی ... اینکه اول نمی خواستم بمانی

گفتم که آرام آرام با تو و نگاهت یار شدم

از سفرم به عمق زلال چشمانت برای آسمان گفتم

از اینکه واقعا من مسافر بودم اما زندگی کردم با نگاهت

به آسمان گفتم که آن روز ها حرف نگفته نداشتم چرا که خواندن از ژرفای نگاهت را از خود تو  آموخته

بودم وقتی زیرکانه از نگاهم تمام حرف هایم را می خواندی و آبروی دلم را می بردی...

 به آسمان گفتم که دیوانگی هایم فقط برای معصومیت نگاه تو بود و رویا هایم فقط ....

گفتم و گفتم ... گفتم و آسمان خندید .

برای آسمان از آمدنت گفتم ...آری ...اما از رفتنت هم گفتم از اینکه نمی خواستم بروی

اما تو گفتی آرام آرام به نبودن من عادت می کنی اما نکردم

از دلتنگی هایم برای آسمان گفتم

از اینکه تمام حرف هایم نگفته می ماند

از اینکه دیگر مست رویاهایم نبودم

به آسمان گفتم که او بی رحمانه حتی رویا های مرا نیز با خود برد

انگار آسمان هم برای من غصه خورد ... و... باران بارید

 و از آن روز است که فقط باران را دوست دارم .

 

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 7:55 PM | لینک ثابت |

چه زود گذشت؛

 یک سال ... یک سال پر از خاطره.

 

روزی که نوشتن وبلاگو شروع کردیم اصلا فکر نمی‌کردیم که یک سال بعدش هنوز هم بنویسیم. وبلاگ نویسی رو کاری می‌دونستیم برای پر کردن وقت و سرگرم شدن.

یک سال گذشت؛ و ما توی این یک سال چیزهای زیادی یاد گرفتیم و به چیزهای تازه‌ای رسیدیم. فهمیدیم که می‌شه از پشت این کامپیوتر هم دوست شد و محبت کرد، فهمیدیم که می‌شه از تجربه‌های دیگران از پشت همین کامپیوتر استفاده کرد؛ بدون اینکه بدونی فاصله‌ت با اونها چقدره، بدون اینکه اونها رو دیده باشی.

ما توی این یک سال دوستانی پیدا کردیم که حاضر نیستیم با همه‌ی دنیا عوضشون کنیم. دوستانی که اگه نبودند و اگه دل‌گرمی‌های اونها نبود نمی‌تونستیم یک سال دووم بیاریم. دوستانی که روزهای عید توی همین وبلاگ‌هامون که هیچ امکاناتی هم نداریم - به جز نوشته و عکس و لینک و ... – جشن گرفتیم و به همدیگه تبریک گفتیم. دوستانی که توی شب قدرهامون برای همدیگه دعا کردیم. دوستانی که نادیده محبت می‌کردند و ما شرمنده‌شون می‌شدیم.  افتخار می‌کنیم به داشتن این دوستان خوب، دوستانی که برای محبت حد و مرز قائل نیستن و  قول می‌دیم که هیچ وقت فراموششون نکنیم.وحالا کهدیگه خودمونم همدیگرو نمیبینیم این شده مهمترین وزیباترین پل ارتباطی ما.امیدوارم تولد۱۲۰ سالگی بلاگمونوالبته کنار هم جشن بگیریم...ایشالا نوبتی هم باشه نوبت کیکه.............

ماازکادو هم فراموش نکردیم گرچه به سبک خودمونه ولی دیدنش خالی از لطف نیست!!!!

لطفا روی لینک زیر کلیک کنید به نظر من که کادو خیلی خنده داریه نظر شما چیه....؟

http://www.iravertex.com/clip.asp?id=217

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 2:18 AM | لینک ثابت |

و چشمانت چه معصومانه از من روي گردان شد در ان هنگام من گشتم

به خلوتگاهِ چشمانت مسافر

 و ديدم قابهايِ كهنه از اندوه و حسرت را كه

لبريز از خزان و اشك بودند و من بي تاب جايي جستجو كردم كه قابِ

يادِ اشكانم بياويزم به چشمانت

 ولي افسوس چشمِ تو ز قابِ يادها لبريز

و من در حسرتِ جايي ضريحِ چشمهايت را غرقِ بوسه كردم با نگاهي

ولي ما يوس قابِ ياد خود را به شورستانِ اشكانت رها كردم تو رفتي و

مغرورانه خنديدي بر اين دنيايِ ويرانم نديدي اشكهايم را كه در پستوي

چشمانم چه بي صبرانه مي خواندند نوايِ بي تو بودن را

و من در حسرتِ

يك لحظه جا ماندن كنارِ تو دلم را با تلي از عشق درونِ پاكتي از جنسِ

تنهايي و امواجِ يادِ تو رها كردم

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 6:21 PM | لینک ثابت |

مهری عزیز

با اینکه سهم تو از این وبلاگ فقط همون چند مطلب خیلی وقت پیش بودوانقدرسرت شلوغه که دیگه به ماسر نمیزنی ولی همیشه حضورت اینجاوبین ما حس میشه و ما تا هر وقت این بلاگ ادامه پیدا کنه اسمت رو درقلب و نوشته هامون داریم..........دوست داریم تو چی؟

                                                        تولدت مبارک

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 1:3 PM | لینک ثابت |
 

باز كن پنجره ها را كه نسيم

روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد

و بهار روي هر شاخه كنار هر برگ

شمع روشن كرده است

همه ي چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

كوچه يكپارچه آواز شده است

 و درخت گيلاس

هديه ي جشن اقا قي ها را

گل به دامن كرده است

باز كن پنجره ها را اي دوست

 هيچ يادت هست

 كه زمين را عطشي وحشي سوخت

برگ ه پژمردند

تشنگي با جگر خاك چه كرد

هيچ يادت هست

توي

تاريكي شب هاي بلند 

سيلي سرما با تاك چه كرد

با سر و سينه ي گلهاي سپيد

نيمه شب باد غضبناك چه كرد

هيچ يادت هست

حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

كه در اين كوچ ه تنگ

با همين دست تهي

 روز ميلاد اقاقي ها را

جشن مي گيرد

خاك جان يافته است

تو چرا سنگ شدي

تو چرا اين همه دلتنگ شدي

باز كن پنجره ها را

و بهاران را

باور كن

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 5:36 AM | لینک ثابت |

  کاش در افسانه های عاشقان جا می شدم

فارغ از ياد و غمت سرمست و پايا می شدم

در هجوم دردها و غصه های بی شمار

صابر و پر حوصله مانند دريا می شدم

تا ببينم هر شفق روی ترا معشوق وار

لحظه لحظه دم به دم سرشار رويا می شدم

در پی ديوانگی مجنون صفت همرنگ شمع

سر به سر می سوختم بی ترس و پروا می شدم

تا نبيند هر كسی اشك من دلخسته را

در ميان عالمی تنهای تنها می شدم

عشق را می كشتم اندر قلب خود ديوانه وار

لال و گنگ و كور و كر مانند صحرا می شدم

گرچه قلبم را شكستی خرد كردی نا رفيق

كاش می شد بعد تو من باز پيدا می شدم

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 1:59 AM | لینک ثابت |

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 7:14 AM | لینک ثابت |
حالا دیگه تورو داشتن خیاله

دل اسیره ارزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره

دل من چه صبوره

کاشکی بودی و می دیدی

زندگیم چه سوت و کوره

اسمون از غم دوریت

حالا روزو شب میباره

دیگه تو ذهن خیابون

منو تنها جا میزاره

خاطره مثل یه پیچک

می پیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم

دل به خلوت تو بستم

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 2:28 AM | لینک ثابت |

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 7:36 AM | لینک ثابت |
سیاهی شب سنگین شده  سکوتی رعب آور همه جا را فرا گرفته بود  هوا همچون نگاه وحشتناک

غارها حرکتی نداشت . صحرا خاموش بود و سیاه و سایه ی مرگ و نیستی به هرطرف چیره .....

دیشب در این پهنه ی موحش مردان بزرگی سر بر آستان شهادت نهاده اند .

دیشب تاریخ بشریت چنین شهدایی نداشت و امشب آنان در گذرگاهش خفته اند.

دیشب انسنیت عمیق چنین پشتوانه هایی نداشت و امشب کهن ترین رشته کوه هایی که حافظ مرز

انسانیت اند در این تاریک زار صف کشیده اند . آری قرن ها عظمت و آزادگی را در میان نهاده اند .

                   "  بر گرفته از سپیده ی آشنا نوشته ی محمد رضا حکیمی "

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 6:15 AM | لینک ثابت |
نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 1:51 PM | لینک ثابت |
سلام

اومدم آپ کنم اما نمی دونستم چی بنویسم که تکراری نباشه ....

چیزی به فکرم نرسید ...

بهتره از خودمون بگم ... ما این روز ها خیلی کم می آیم نت . آخه حسابی سرمون شلوغه حتما قبلا

گفتم که کنکور داریم و حسابی مشغولیم ... حتی وقت سر خاروندن نداریم ... ما ها که عمرا لای کتاب

هامون رو باز نمی کردیم تا دلتون بخواد درسخون و مثبت شدیم ( چشمتون روز بد نبینه ).

البته این رو هم بگم که دلمون هم حسابی واسه ی دوستامون تنگ شده  واسه همه چی تنگ شده

واسه شیطون بازی هامون ... واسه الافی ها .... بیکاری ها .... واسه مردم آزاری ها .... صبح تا شب

یا پای کامپیوتر نشستن یا بیرون رفتن یا تلفن صحبت کردن با هم و ....

اشاا... بقیه اش باشه تو دانشگاه .... یه سال سختی می ارزه به چهار سال راحتی مگه نه؟

از دوستای خوبی که مارو فراموش نکردن و گاه گاهی به ما سر می زنن و خیلی خیلی خوشحالمون

می کنن هم ممنون ...

انشاا... ۱۱ تیر ماه ۱۳۸۶ که کنکور دادیم و به لطف خدا و دعای شما دوستای گل قبول شدیم حتما جبران

می کنیم ( شما که زحمت می کشید دعا می کنید بگید مهندسی ... شریف )

راستی بی معرفت ها ۲۳ آذر تولدم(نیکی) بود که یکی بهم یه تبریک خشک و خالی هم نگفت ....

عیب نداره من به بزرگیه خودم می بخشم

تا بعد ... خوش باشین و از زندگی لذت ببرید ....

 

 

 

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 3:2 PM | لینک ثابت |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم "

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 6:7 AM | لینک ثابت |

ليلي ؛ نام تمام دختران زمين است..........

خدا مشتي خاک را بر گرفت.
مي خواست ليلي را بسازد؛
از خود در او دميد.
و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد.
ليلي بايد عاشق باشد .
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد؛ عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛
نام ديگر انسان.

خدا گفت:به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است:
عشق .
وهرکه عاشق تر آمد؛
نزديک تر است.پس نزديک تر آييد؛
نزديکتر.
عشق کمند من است.
کمندي که شما را پيش من مي آورد.
کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.
گفتگو با من. با من گفتگو کنيد.

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد.
ليلي همصحبت خدا شد .
خدا گفت:
عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور ميکند .
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.



ليلي نام تمام دختران زمين است
ليلي خودش را به اتش کشيد
خدا گفت : زمين سردش است چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت :من
خدا شعله اي به او داد ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش اتش گرفت خدا لبخند زد.ليلي هم لبخند زد
خدا گفت:شعله را خرج کن.زمينم را به اتش بکش.
ليلي خودش را به اتش کشيد خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت..خدا حظ مي کرد
ليلي مي ترسيد مي ترسيد اتش اش تمام شود.
ليلي چيزي از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم اتش ليلي شد.
اتش زبانه کشيد . اتش ماند . زمين خدا گرم شد
خدا گفت :اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود


ليلي تشنه تر شد
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است.زيادي تند است.
خا کستر ليلي هم دارد ميسوزد امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خا کسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس ميگيرم.
ليلي گفت: کاش مادر ميشدم مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است. بهانه ي سوختن تو بي بهانه عاشقي تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي ميخواهد ساده بي تاب بي تب.
خدا گفت:اما من تب و تابم بي من ميميري.....
ليلي گفت: پايان غصه ام زيادي غم انگيز است مرگ من مرگ مجنون پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت: پايان غصه ات اشک است . اشک درياست
دريا تشنگي است و من تشنگي ام تشنگي و اب . پاياني از اين قشنگ تر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد . خدا خنديد.

ليلي زير درخت انار
ليلي زير درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ .سرخ
گلها انار شد داغ داغ هر اناري هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند دانه ها توي انار جا نمي شدند
انار کوچک بود دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از درخت چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود.
کا في است انار دلت ترک بخورد

شيطان از انتشار ليلي ميترسيد
خدا به شيطان گفت:ليلي را سجده کن . شيطان غرور داشت سجده نکرد.
گفت: من از اتشم و ليلي از گل.
خدا گفت: سجده کن زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شدو کينه ي ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي ابرو کند و تا واپسين روز حيات فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت : نمي تواني هرگز نمي تواني . ليلي دردانه ي من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمرا هيش را نمي تواني حتي تا وا پسين روز حيات.
شيطان ميداند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند.
عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بد نامي ليلي را مي خواهد بهانه ي بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ي ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي رنج شيطان است شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.

ليلي نام ديگر ازادي
دنيا که شروع شد زنجير نداشت خدا دنياي بي زنجير افريد
ادم بود که زنجير را ساخت شيطان کمکش کرد.
دل زنجير شد زن زنجير شد دنيا پر از زنجير شد. و ادم ها همه ديوانه ي زنجيري.
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان ادم همين جا بود.
دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد . شايد نام زنجير شما عشق است.
يک نفر زنجير هايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون نه اما ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان ادم را در زنجير مي خواست.
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود.ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر ازادي است
نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 6:16 AM | لینک ثابت |

 فرشتگان روزي از خدا پرسيدند:

بار خدايا تو که بشر رااينقدر دوست داري غم رادگر چراآفريدي؟

خداوند فرمود:غم رابه خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 6:5 AM | لینک ثابت |

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 7:13 AM | لینک ثابت |

دوباره پاییزه فصل تولد تو          دوباره دل اسیره به یاد رفتن تو

میگیره دل بهونه    ای داد از زمونه    ای داد از زمونه 

بگو.....بگو آوازم کو   پرپروازم کو

بگو.....بگو چرا تنها موندم شبای مهتابم کو

بگو چرا رفتی و نموندی تا من آروم آروم سامون بگیرم

آروم آروم با عشقت بتونم جون بگیرم

ولی دریغ و افسوس از این خیال واهی

یه روز بشه دوباره که باز منو بخواهی

نه   از نگات می فهمم که سردوبیقراری

                                               دیگه عشقی به من نداری؟

                                                                                  تولدت مبارک

                                                                                                 شیما

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 6:10 AM | لینک ثابت |

رندي را گفتند . درد بي درمان چيست


گفت . غم عشق


پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود


گفت . در فراق يار


گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند


گفت . با آه جگر سوز


پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر


گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند


گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست


گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد


پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن


گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد


گفتند . چگونه


گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..


اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات


پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند


گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند


گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد


گفت .


بر سر تربت ما چون گذري همت خواه


که زيارتگه رندان جهان خواهد شد

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 6:9 AM | لینک ثابت |
نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 6:37 AM | لینک ثابت |

دلم تو را خوب مي شناسد



چشمهايم از تو تصوير آرزويي ساخته است



از همان قابي که تو آن را شکسته اي



و در باختني که به سوگ نشسته!!!



و اما خاطره ات در وجودم تکرار مي شود



هنوز هم ماندگار تريني



هنوز هم بهتريني



و مي داني.......



که مي مانم و مي ماني



حتي اگر مرا قابل نداني



در ياد مني



در ياد توام



اي قشنگترين بهانه ام

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 5:51 AM | لینک ثابت |


قلبم را

به باد سپردم

تا هر کران که گذر کرد

افشاندش چو بذر


همراه باد رفت قلبم

ديگر از آن من نيست

آغوش دشتهای بيکرانه و دامان کوهها

پهنای بی‌نهايت خاک

هر طرفه باغ و راغ و چمنزار

 مکمنش


يک پاره بر کناره جوبار

يک پاره در بر چشمه

يک پاره در قدم رود

يک پاره در دل بيشه


قلبم شکست

قلبم به خون نشست

قلبم هزار پاره شد،

 اما

بر هر کنار خاک که عشق گذر کرد

قلبم به روی روشن او خنديد

هر گوشه‌ای که دلی خَست

ابری شد و گريست

هرجا که عاشقی سخن از مهر بر زبان آورد

قلبم نهاد بر دل او دست!


قلبم هزار پاره شد

 اما

هر پاره‌اش به دلی پيوست
نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 5:46 AM | لینک ثابت |
امروز جمعه است ...

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید.....

 

نوشته شده توسط نیکی و شیماو مهری در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 6:56 AM | لینک ثابت |
 
business articles